چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه همه عشقت را ازت دزديد و به جاش يه زخم عميق رو قلبت بهت هديه داد به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني هنوز دوستش داري ،چقدر سخته دلت بخواد به ديواري تكيه كني كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني و وقتي ديديش فقط بتوني بگي سلام و چقدر سخته گه گلت را توي باغچه ديگري ببيني و زير لب بهش بگي عزيزم باغچه نو مبارك و چقدر سخته برات ....
دل من غمگين است ، گر چه بي همنفسم ، زندگي شيرين است ، ميل گل در من نيست ، بال من خونين است ، اشك غم بايد ريخت ، رسم دنيا اين است.
-------------------
قشنگترين دقايقم را به پاي ساده ترين لحظاتش ريختم تا بداند كه عاشقترين پروانه اش بودم و ديوانه ترين مجنونش.
-------------------
هيچگاه مغرور نشو ، برگها وقتي مي ريزند كه فكر مي كنند طلا شده اند.
-------------------
داستان زندگي من قصه اي است كه متنش وجود او و پايانش نبود اوست.
-------------------
دلتنگ نوازش نگاهش مي شوم ،بي تاب و بي قرار لحظه هاي با او بودن مي شوم و دلتنگ دوباره گم شدن در شبهاي عاشقانه با او بودن مي شوم.
-------------------
كو طبيبي تا شكافد قلب خونين مرا تا بداند من نمردم عشق او مرا كشته.
-------------------
كاش مي شد قلب ما از ياس بود ، تك به تك گلبرگ آن احساس بود.
-------------------
زندگي را مثل تكه هاي پيازي ديدم كه تكه آن را باز كردم اشكم را درآورد.
-------------------
در وطن مثل غريبانم نمي دانم چرا؟ روز وشب سردرگريبانم نمي دانم چرا؟ هر كه را از روي دل جانم فدايش مي كنم ،مثل عقرب مي زند نيشم چرا؟
-------------------
طبیعت شهر من 



لازم به ذکر است که عکاس این تصاویر خودم بوده ام . اگر جالب نبود ببخشید.
و اما این روزها روزهای آخر خدمت سربازی ام تا بعد ببینم خواست خدا چی باشه. ![]()
![]()
این رسمش نبود!!!
شاید بخواهید بدونید چرا من نام وبلاگم را تنهاترین انسان گذاشتم. پس متن زیر را بخوانید تا پی به این راز نگفته که حالا برای اولین بار می خواهم برای شما بازگو کنم ببرید. آخه من اینقدر تنهایم که حتی یک همزبون هم ندارم که بتوانم با او درد دل کنم. حالا می خواهم با این کارم حداقل کمی از دردی که روی شونه هام سنگینی می کنه را کم کنم. پس بخوانید
همیشه می گفت که بی تو هرگز ، زندگی بی تو یعنی مرگ. می گفت که تو دنیا هیچ کسی برای او من نمی شه. من هم خیلی او را دوست داشتم. یعنی از بچگی به او علاقه عجیبی داشتم. آخه ما با هم فامیل بودیم . همیشه موقع امتحاناتش بهش در درسهاش کمکش می کردم (آخه مثلاً من یعنی بچه درسخون مدرسه بودم و همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم ) یه روز اومد گفت که عشق من و او چیزی نداره که بخواهیم بهش عادت کنیم. من از این حرفش دلم خیلی گرفت. گفت که تو دنیا برای او یه نفر دیگری هم هست که او را بیشتر ازمن دوست داره و تا تکلیف او روشن نشه نمی تونه به من فکر کنه. منم وقتی دیدم اینجوریه بهش گفتم باشه هر چی تو بگی . خوشحالی و خوشبختی تو خوشحالی من هم است من خوشحالم هروقت که خوشحالی تو را ببینم. در ضمن من خودم عاشقم و درد عاشقا را خوب می فهمم برای همین هم خیلی راحت از سر راهت کنار می روم و قول می دهم که هیچوقت سر راهت سبز نشوم و مبادا نگاهم به تو بیفته که داغ دلم تازه بشه. اصلاً برای همیشه از این دیار می روم که تو هم راحت تر باشی و دیگر به فکر من نباشی ولی من با خاطراتت روزگارم و تنهایی ام را پر می کنم. و برای همیشه قید ازدواج و عشقو عاشقی را می زنم آخه من یه بار عاشق شدم و برای هفت پشتم کافیه. بعد اشکهایم را مخفی کردم و سریع از کنارش دور شدم و فکر می کردم که این آخرین دیدار ما باشد. آن روز بدترین روز زندگیم بود و با هیچ کس حرف نمی زدم و با همه قهر کرده بودم. تنها مونس من تاریکی شب بود و اشکهایی که از چشمانم جاری می شد. روز بعد آمد و من هم نگاهم را به روی زمین انداختم که مبادا نگاهم به او بیفتد. گفت خواهش می کنم نگاهت را از من مگیر که من بدون نگاه تو می میرم. بعد گفتش که با حرفهای دیروز فقط می خواسته من را امتحان کنه و ببینه که آیا عشق و علاقه من واقعیه یا نه ؟ سپس گفت که هیچ شخص دیگری در کار نیست و من تموم دنیای اویم. بعد گفت که او از بچگی به من علاقه داشته و من مرد رویاهای کودکی او بوده ام و گفت تمام این مدت تمام کارهایی که با من داشته مثل زمان امتحانات و ... فقط برای این بوده که دوری از من برایش سخت بوده. من هم به او گفتم که من هم از بچگی دوستش دارشته ام. گفت که از امروز تو مال من و من مال تو و ما دو تا برای همیشه کنار هم خواهیم ماند. من هم قبول کردم و گفتم که در بین تموم دخترهای دنیا هیچ کسی برای من او نمی شه و تمام موفقیتهایی که در زمینه درس و ورزش بدست آوردم فقط به خاطر او بوده که لیاقت او را داشته باشم . عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست این رشته تا دم مرگ گسستنی نیست. آن روز بهترین روز زندگی من بود. انگار که تمام دنیا را به من داده بودند. از شادی تو پوست خود نمی گنجیدم . دامادهایشان و پدر و مادرش از این ماجرا خبردار شدند و مخالفتی هم نشان ندادند و مرا تأیید کردند. قرار شد دانشگاهم تمام بشه و بعد به ازدواج فکر کنیم. هر روز با هم بودیم و آن دوران بهترین روزهای زندگیمان بود و روزی نبود که از هم بی خبر باشیم خواه با تلفن و یا خواه با دیدار هم به یک بهونه ای. هدیه هایی که به هم می دادیم و خاطرات دوران کودکی را مرور می کردیم. یک روح بودیم در دو بدن . همیشه می گفت هیچ کسی برای من تو نمی شه . وقتی حرفی از مال و ثروت اینها می شد می گفت برای من فقط تو مهمی و مال و ثروت و چیزهای دیگر هیچ ارزشی نداره. همیشه برای آینده خودمون برنامه ریزی می کردیم. ولی افسوس که برخی از افراد فامیل با متوجه شدن این موضوع نمی دانم چرا شاید هم از روی حسادت آخه تو فامیل هر کی مرا برای دختر خودش یا دخترهای دیگه فامیل می خواست و هر روز برای من چند تا دختر پیدا می کردند. که این مسئله گاهی وقتها موجب ناراحتی یار من می شد و گاهی وقتها که تو مهمونی خانوادگی بودیم و این مسئله را می دید با گوشه و کنایه هایش کمی آزارم می داد. ولی من به او می گفتم که برای من فقط تو مهمی و هیچ کس برای من تو نمی شه و بی تو هرگز. بله داشتم می گفتم برخی افراد فامیل با سنگ اندازی تو این راه و ایجاد اختلاف بین دو تا خانواده بین ما فاصله انداختند و ما را از هم دور کردند. من از بیگانه ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.
با این اوصاف پدر و مادرم با فهمیدن این موضوع به شدت با این وصلت مخالفت کردند و خیلی راحت پا روی عشق من گذاشتند و هیچ اهمیتی به خواسته من ندادند و تیشه به ریشه ام زدند و مرا نابود کردند. (همه پدر و مادر دارند ما هم پدر و مادر داریم) . ولی باز توکلم به خدا بود و دو نفر از دامادهای خانواده آنان هوایم را داشتند و همیشه مرا دلداری می دادند و می گفتند که بالاخره درست می شه. حداقل دلخوشی ام این بود که یه نفر هست که مرا دوست داره و اصل نظر من و او مهمه. همیشه ته دلم از این اتفاق می ترسیدم که مبادا روزی خبرش را بیاورند. یک روز در اسفندماه 84 خبرش به همراه شیرینی اش به من رسید. مادرم با بشقابی از شیرینی و خیلی خوشحال (حتما می دونین چرا) خبر نامزدی اش را به من داد. اون لحظه انگار تمام دنیا را رو سرم خراب کردند. اون روز بدترین روز زندگیم بود. از آن روز تا مدت چند روز در شوک این واقعه بودم با همه قهر بودم و با هیچ کسی حرف نمی زدم. کارم شده بود خلوت کردن با خودم حتی شبها تا صبح خوابم نمی برد و در تاریکی شب گریه می کردم. بعد از چند مدتی فهمیدم او به یک جوان 28 ساله یعنی 8 سال بزرگتر از خودش که خدمت سربازی نرفته و سیگار هم می کشه و فقط بخاطر مال و ثروتش با او ازدواج کرده . اویی که می گفت برای من مال و ثروت هیچ ارزشی نداره و عشق پاک من و خودش را فدای مال و ثروت کرد. بعداً فهمیدم که در مراسم خواستگاری از من هم حرف به میون اومده و دامادهایشان نام مرا هم مطرح کرده اند ولی پدرش گفته بود که اگر محسن هم بخواهد من دخترم رابه او نمی دهم. حالا من مانده ام و تنهایی و خاطرات با او بودن. بالاخره روز 19 اسفندماه 84 روزی که تلویزیون در حال پخش مستقیم دربی لیگ برتر بین دو تیم پرسپولیس و استقلال بود مراسم جشن عقد برگزار شد. ناراحتی من از اینه که چرا او مرا به خودش عادت داد . مگه نمی دونه ترک عادت مرضه. چرا اون روزی که گفت پای کس دیگه ای وسطه و من گفتم باشه برای همیشه از سر راهت کنار می روم و رفتم دوباره اومد سراغم و گفت بی تو هرگز. چرا با این کارش مرا با خودش عادت داد و قلبم را دزدید. مگه نمی دونست که ترک عادت مرض است. چرا با من کاری کرد که تو این مدت چند سال بخاطر او به هیچ دختر دیگری نگاه نکنم تا مبادا کسی عاشقم بشه یا من عاشق کس دیگه ای بشم. من که تو دانشگاه و جاهای دیگر فرصت این را داشتم که شخص دیگری را انتخاب کنم و در مورد آینده ام تصمیم بگیرم هر چند که چند مورد هم پیدا شد ولی من نامردی نکردم و فقط بخاطر او از بقیه گذشتم. دلم از این می سوزه که بهترین سالهای زندگی و دوران آن را مرا با خودش سرگرم کرد که من نتونم به فکر دختر دیگه ای باشم. درسته که من بی کس و کارم ولی واسه خودم خدایی دارم. بالاخره روز قیامتی هم هست که همه باید در محضر خدا پاسخگو باشیم . بالاخره آن روز فرا می رسه و من جلوی تمام باعث و بانیهای این جدایی را می گیرم و تا نگویند چرا عشق پاک مرا به بازی گرفتند و خیلی ساده از آن گذشتند از آنها نمی گذرم. حالا یه حرفی هم با او دارم اویی که مدعی بود عاشقمه ولی در عمل نشون داد که او حاضر همه چیز را فدای مال و ثروت کنه. انشاءالله همانطوری که دل من را شکستی خدا هم دل تو را برای همیشه بشکنه که بفهمی چه به روزم آوردی. حالا دیگه فقط لحظه شماری می کنم فقط برای رفتن به خدمت سربازی در منطقه ای خیلی دور از این دیار و یا ادامه تحصیلم در مقاطع بالاتر در شهری دور از زادگاهم.
حالا دیگه می دونید که یاری ندارم غیر غصه دیگه دلداری ندارم.
بی وفایی رسم عشقه تنهایی مرام عشقه
حالا دیگه به هیچ دختر و ازدواج و عشق و عاشقی فکری نمی کنم. آخه من یه بار عاشق شدم و خوب جواب عشق پاکم را گرفتم. حالا دیگه به هیچ چشمی نگاه نمی کنم که مبادا دچار عشق دیگه ای بشم و دوباره یه بازی دیگه ای با من بشه و صداقت و پاکی عشقم زیر دست و پای دیگران له بشه.
تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیزتد قحطی عشق آدماست قلبای سنگی می خرند
دارند به جرم سادگیم چوب حراجم می زنند.
فکر کنم حالا دیگه فهمیدید که چقدر من تنهایم یا بهتر بگویم تنهاترین تنها. ولی خوب بگذریم گذشته ها گذشته و باید به فکر آینده باشیم. در ضمن یادمون باشه ما همیشه خدا را داریم. پس نگویید مشکل دارم به مشکل بگویید خدای بزرگی دارم. امید به او که هر چه هست خواست او باشد.... حالا هم که در پایان خدمت سربازی ام تا بیبنم در آینده چی می شه؟
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
خدایا ما اگر بد کنیم ,تو را بنده های خوب بسیار است. تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟
یک ماهه دیگه برای همیشه از این شهر می روم
من هیچ علاقه ای به این دنیای فانی و زیباییهاش ندارم که روز تولدم برام مهم باشه دلم می خواد اصلا به این دنیا نمی آمدم
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند
تو با خداي خود اندر از كار و دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند
بسوخت .... و بويي به زلف يار نبرد
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سر به دامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز اين جهان جاودان روزني به سوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نمي رود اي ستاره ها ، چه شد كه او مرا نخواست؟
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم ، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد ، مي رقصد اشك آه،بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من
به خدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم ، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ، خونين دل
مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل