تبليغاتX
تنهاترین انسان <"NAME="keywords" CONTENT="تنهاترين ,انسان,عشق,تربيت بدني,محسن صالحيان,كلبه">
تنهاترین انسان
به کلبه تنهایی من خوش آمدید...
نامه ای از ویکتور هوگو

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

ویکتور هوگو

|+| راوی  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:39  توسط محسن   | 

چقدر سخته که ...

چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه همه عشقت را ازت دزديد و به جاش يه زخم عميق رو قلبت بهت هديه داد به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني هنوز دوستش داري ،‌چقدر سخته دلت بخواد به ديواري تكيه كني كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش  حرف بزني و وقتي ديديش فقط بتوني بگي سلام و چقدر سخته گه گلت را توي باغچه ديگري ببيني و زير لب بهش بگي عزيزم باغچه نو مبارك و چقدر سخته برات ....

|+| راوی  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:13  توسط محسن   | 

دیکشنری آنلاین
سلام دوستان جهت سهولت شما دوستان یک دیکشنری آنلاین فارسی به انگلیسی و بالعکس سمت راست وبلاگم زیر آمار وبلاگ قرار دارد.
|+| راوی  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط محسن   | 

حرفای خودمونی

دل من غمگين است ،‌ گر چه بي همنفسم ،‌ زندگي شيرين است ،‌ ميل گل در من نيست ،‌ بال من خونين است ،‌ اشك غم بايد ريخت ،‌ رسم دنيا اين است.

-------------------

قشنگترين دقايقم را به پاي ساده ترين لحظاتش ريختم تا بداند كه عاشقترين پروانه اش بودم و ديوانه ترين مجنونش.

-------------------

هيچگاه مغرور نشو ، برگها وقتي مي ريزند كه فكر مي كنند طلا شده اند.

-------------------

داستان زندگي من قصه اي است كه متنش وجود او و پايانش نبود اوست.

-------------------

دلتنگ نوازش نگاهش مي شوم ،‌بي تاب و بي قرار لحظه هاي با او بودن مي شوم و‌ دلتنگ دوباره گم شدن در شبهاي عاشقانه با او بودن مي شوم.

-------------------

كو طبيبي تا شكافد قلب خونين مرا تا بداند من نمردم عشق او مرا كشته.

 -------------------

كاش مي شد قلب ما از ياس بود ،‌ تك به تك گلبرگ آن احساس بود.

-------------------

زندگي را مثل تكه هاي پيازي ديدم كه تكه آن را باز كردم اشكم را درآورد.

-------------------

در وطن مثل غريبانم نمي دانم چرا؟ روز وشب سردرگريبانم نمي دانم چرا؟ هر كه را از روي دل جانم فدايش مي كنم ،‌مثل عقرب مي زند نيشم چرا؟

-------------------

 

|+| راوی  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:45  توسط محسن   | 

چند کلمه حرف حساب!!
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن
.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر
.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن
.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده
.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن
.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش
.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن
.
زیباترین کلمه "راستی"است... با آن روراست باش
.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش
.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو
.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس
.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن
|+| راوی  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:49  توسط محسن   | 

سلام امروز تصمیم گرفتم چند تا عکس از بهار شهرم براتون بگذارم

بهار طبیعت شهر من طبیعت شهر من کوه شهر من درختاناسبی زیبابنشین بر لب جوی و گذر عمر ببینشکوفه های گیلاس

لازم به ذکر است که عکاس این تصاویر خودم بوده ام . اگر جالب نبود ببخشید.

 

|+| راوی  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:16  توسط محسن   | 

عیدتان مبارک
سلام دوستان بالاخره خدمت سربازی ام تموم شد و حالا باید دنبال کار بگردم تا ببینم خواست خدا چی باشه
|+| راوی  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:39  توسط محسن   | 

طلسم
در گذر از عاشقان رسيد به فالم دست مرا خواند و گريه كرد به حالم روز ازل هم گريست آن ملك مست نامه تقدير را كه بست به بالم مثل اناري كه از درخت بيفتد در هيجان رسيدن به كمالم هر رگ من رد يك ترك به تنم شد منتظر يك اشاره است سفالم بيشه شيران شرزه بود دو چشمش كاش به سويش نرفته بود غزالم هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد در جگرم آتش است از كه بنالم
|+| راوی  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:24  توسط محسن   | 

سال نو مبارک
سلام دوستان سال نو را به همتون تبریک عرض می نمایم و امیدوارم که سال خوب و خوشی را داشته باشید.
|+| راوی  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط محسن   | 

تفاوت
پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند
|+| راوی  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16:55  توسط محسن   | 

2 سال گذشت
سلام دوستان ۲ روز پیش دومین سال تنهایی من بود . درست ۲ سال پیش در چنین روزی بود که من تنها شدم . مطلب این رسمش نبود را بخوانید تا متوجه بشوید من چی می گم.

و اما این روزها روزهای آخر خدمت سربازی ام تا بعد ببینم خواست خدا چی باشه.

|+| راوی  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:2  توسط محسن   | 

این رسمش نبود!!!

این رسمش نبود!!!

شاید بخواهید بدونید چرا من نام وبلاگم را تنهاترین انسان گذاشتم. پس متن زیر را بخوانید تا پی به این راز نگفته که حالا برای اولین بار می خواهم برای شما بازگو کنم ببرید. آخه من اینقدر تنهایم که حتی یک همزبون هم ندارم که بتوانم با او درد دل کنم. حالا می خواهم با این کارم حداقل کمی از دردی که روی شونه هام سنگینی می کنه را  کم کنم. پس بخوانید

همیشه می گفت که بی تو هرگز ، زندگی بی تو یعنی مرگ. می گفت که تو دنیا هیچ کسی برای او من نمی شه. من هم خیلی او را دوست داشتم. یعنی از بچگی به او علاقه عجیبی داشتم. آخه ما با هم فامیل بودیم . همیشه موقع امتحاناتش بهش در درسهاش کمکش می کردم (آخه مثلاً من یعنی بچه درسخون مدرسه بودم و همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم ) یه روز اومد گفت که عشق من و او چیزی نداره که بخواهیم بهش عادت کنیم. من از این حرفش دلم خیلی گرفت. گفت که تو دنیا برای او یه نفر دیگری هم هست که او را بیشتر ازمن دوست داره و تا تکلیف او روشن نشه نمی تونه به من فکر کنه. منم وقتی دیدم اینجوریه بهش گفتم باشه هر چی تو بگی . خوشحالی و خوشبختی تو خوشحالی من هم است من خوشحالم هروقت که خوشحالی تو را ببینم. در ضمن من خودم عاشقم و درد عاشقا را خوب می فهمم برای همین هم خیلی راحت از سر راهت کنار می روم و قول می دهم که هیچوقت سر راهت سبز نشوم و مبادا نگاهم به تو بیفته که داغ دلم تازه بشه. اصلاً برای همیشه از این دیار می روم که تو هم راحت تر باشی و دیگر به فکر من نباشی ولی من با خاطراتت روزگارم و تنهایی ام را پر می کنم. و برای همیشه قید ازدواج و عشقو عاشقی را می زنم آخه من یه بار عاشق شدم و برای هفت پشتم کافیه. بعد اشکهایم را مخفی کردم و سریع از کنارش دور شدم و فکر می کردم که این آخرین دیدار ما باشد. آن روز بدترین روز زندگیم بود و با هیچ کس حرف نمی زدم و با همه قهر کرده بودم. تنها مونس من تاریکی شب بود و اشکهایی که از چشمانم جاری می شد. روز بعد آمد و من هم نگاهم را به روی زمین انداختم که مبادا نگاهم به او بیفتد. گفت خواهش می کنم نگاهت را از من مگیر که من بدون نگاه تو می میرم. بعد گفتش که با حرفهای دیروز فقط می خواسته من را امتحان کنه و ببینه که آیا عشق و علاقه من واقعیه یا نه ؟ سپس گفت که هیچ شخص دیگری در کار نیست و من تموم دنیای اویم. بعد گفت که او از بچگی به من علاقه داشته و من مرد رویاهای کودکی او بوده ام و گفت تمام این مدت تمام کارهایی که با من داشته مثل زمان امتحانات و ... فقط برای این بوده که دوری از من برایش سخت بوده. من هم به او گفتم که من هم از بچگی دوستش دارشته ام. گفت که از امروز تو مال من و من مال تو و ما دو تا برای همیشه کنار هم خواهیم ماند. من هم قبول کردم و گفتم که در بین تموم دخترهای دنیا هیچ کسی برای من او نمی شه و تمام موفقیتهایی که در زمینه درس و ورزش بدست آوردم فقط به خاطر او بوده که لیاقت او را داشته باشم .    عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست                        این رشته تا دم مرگ گسستنی نیست.               آن روز بهترین روز زندگی من بود. انگار که تمام دنیا را به من داده بودند. از شادی تو پوست خود نمی گنجیدم  . دامادهایشان و پدر و مادرش از این ماجرا خبردار شدند و مخالفتی هم نشان ندادند و مرا تأیید کردند. قرار شد دانشگاهم تمام بشه و بعد به ازدواج فکر کنیم. هر روز با هم بودیم و آن دوران بهترین روزهای زندگیمان بود و روزی نبود که از هم بی خبر باشیم خواه با تلفن و یا خواه با دیدار هم به یک بهونه ای. هدیه هایی که به هم می دادیم و خاطرات دوران کودکی را مرور می کردیم. یک روح بودیم در دو بدن . همیشه می گفت هیچ کسی برای من تو نمی شه . وقتی حرفی از مال و ثروت اینها می شد می گفت برای من فقط تو مهمی و مال و ثروت و چیزهای دیگر هیچ ارزشی نداره. همیشه برای آینده خودمون برنامه ریزی می کردیم. ولی افسوس که برخی از افراد فامیل با متوجه شدن این موضوع نمی دانم چرا شاید هم از روی حسادت آخه تو فامیل هر کی مرا برای دختر خودش یا دخترهای دیگه فامیل می خواست و هر روز برای من چند تا دختر پیدا می کردند. که این مسئله گاهی وقتها موجب ناراحتی یار من می شد و گاهی وقتها که تو مهمونی خانوادگی بودیم و این مسئله را می دید با گوشه و کنایه هایش کمی آزارم می داد. ولی من به او می گفتم که برای من فقط تو مهمی و هیچ کس برای من تو نمی شه و بی تو هرگز. بله داشتم می گفتم برخی افراد فامیل با سنگ اندازی تو این راه و ایجاد اختلاف بین دو تا خانواده بین ما فاصله انداختند و ما را از هم دور کردند.                              من از بیگانه ننالم                                 که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.

با این اوصاف پدر و مادرم با فهمیدن این موضوع به شدت با این وصلت مخالفت کردند و خیلی راحت پا روی عشق من گذاشتند و هیچ اهمیتی به خواسته من ندادند و تیشه به ریشه ام زدند و مرا نابود کردند. (همه پدر و مادر دارند ما هم پدر و مادر داریم) . ولی باز توکلم به خدا بود و دو نفر از دامادهای خانواده آنان هوایم را داشتند و همیشه مرا دلداری می دادند و می گفتند که بالاخره درست می شه. حداقل دلخوشی ام این بود که یه نفر هست که مرا دوست داره و اصل نظر من و او مهمه.  همیشه ته دلم از این اتفاق می ترسیدم که مبادا روزی خبرش را بیاورند. یک روز در اسفندماه 84 خبرش به همراه شیرینی اش به من رسید. مادرم با بشقابی از شیرینی و خیلی خوشحال (حتما می دونین چرا) خبر نامزدی اش را به من داد. اون لحظه انگار تمام دنیا را رو سرم خراب کردند. اون روز بدترین روز زندگیم بود. از آن روز تا مدت چند روز در شوک این واقعه بودم با همه قهر بودم و با هیچ کسی حرف نمی زدم. کارم شده بود خلوت کردن با خودم حتی شبها تا صبح خوابم نمی برد و در تاریکی شب گریه می کردم. بعد از چند مدتی فهمیدم او به یک جوان 28 ساله یعنی 8 سال بزرگتر از خودش که خدمت سربازی نرفته و سیگار هم می کشه و فقط بخاطر مال و ثروتش با او ازدواج کرده . اویی که می گفت برای من مال و ثروت هیچ ارزشی نداره و عشق پاک من و خودش را فدای مال و ثروت کرد. بعداً فهمیدم که در مراسم خواستگاری از من هم حرف به میون اومده و دامادهایشان نام مرا هم مطرح کرده اند ولی پدرش گفته بود که اگر محسن هم بخواهد من دخترم رابه او نمی دهم.  حالا من مانده ام و تنهایی و خاطرات با او بودن. بالاخره روز 19 اسفندماه 84 روزی که تلویزیون در حال پخش مستقیم دربی لیگ برتر بین دو تیم پرسپولیس و استقلال بود مراسم جشن عقد برگزار شد. ناراحتی من از اینه که چرا او مرا به خودش عادت داد . مگه نمی دونه ترک عادت مرضه. چرا اون روزی که گفت پای کس دیگه ای وسطه و من گفتم باشه برای همیشه از سر راهت کنار می روم و رفتم دوباره اومد سراغم و گفت بی تو هرگز. چرا  با این کارش مرا با خودش عادت داد و قلبم را دزدید. مگه نمی دونست که ترک عادت مرض است. چرا با من کاری کرد که تو این مدت چند سال بخاطر او به هیچ دختر دیگری نگاه نکنم تا مبادا کسی عاشقم بشه یا من عاشق کس دیگه ای بشم. من که تو دانشگاه و جاهای دیگر فرصت این را داشتم که شخص دیگری را انتخاب کنم و در مورد آینده ام تصمیم بگیرم هر چند که چند مورد هم پیدا شد ولی من نامردی نکردم و  فقط بخاطر او از بقیه گذشتم. دلم از این می سوزه که بهترین سالهای زندگی و دوران آن را مرا با خودش سرگرم کرد که من نتونم به فکر دختر دیگه ای باشم. درسته که من بی کس و کارم ولی واسه خودم خدایی دارم. بالاخره روز قیامتی هم هست که همه باید در محضر خدا پاسخگو باشیم . بالاخره آن روز فرا می رسه و من جلوی تمام باعث و بانیهای این جدایی را می گیرم و تا نگویند چرا عشق پاک مرا به بازی گرفتند و خیلی ساده از آن گذشتند از آنها نمی گذرم. حالا یه حرفی هم با او دارم اویی که مدعی بود عاشقمه ولی در عمل نشون داد که او حاضر همه چیز را فدای مال و ثروت کنه. انشاءالله همانطوری که دل من را شکستی خدا هم دل تو را برای همیشه بشکنه که بفهمی چه به روزم آوردی. حالا دیگه فقط لحظه شماری می کنم فقط برای رفتن به خدمت سربازی در منطقه ای خیلی دور از این دیار و یا ادامه تحصیلم در مقاطع بالاتر در شهری دور از زادگاهم.

حالا دیگه می دونید که یاری ندارم                  غیر غصه دیگه دلداری ندارم.

بی وفایی رسم عشقه                                       تنهایی مرام عشقه

حالا دیگه به هیچ دختر و ازدواج و عشق و عاشقی فکری نمی کنم. آخه من یه بار عاشق شدم و خوب جواب عشق پاکم را گرفتم. حالا دیگه به هیچ چشمی نگاه نمی کنم که مبادا دچار عشق دیگه ای بشم و دوباره یه بازی دیگه ای با من بشه و صداقت و پاکی عشقم زیر دست و پای دیگران له بشه.

تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیزتد                      قحطی عشق آدماست              قلبای سنگی می خرند

دارند به جرم سادگیم چوب حراجم می زنند.

فکر کنم حالا دیگه فهمیدید که چقدر من تنهایم یا بهتر بگویم تنهاترین تنها. ولی خوب بگذریم گذشته ها گذشته و باید به فکر آینده باشیم. در ضمن یادمون باشه ما همیشه خدا را داریم. پس نگویید مشکل دارم به مشکل بگویید خدای بزرگی دارم. امید به او که هر چه هست خواست او باشد.... حالا هم که در پایان خدمت سربازی ام تا بیبنم در آینده چی می شه؟

 بی وفایی در عشق

|+| راوی  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط محسن   | 

هلاهل!
اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته
بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته
مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است
زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته
هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته
زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!
|+| راوی  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:50  توسط محسن   | 

بی قرار

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

|+| راوی  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:26  توسط محسن   | 

با تو!!!
گرم شد مثل نفس خانه سردم با تو
سالها حرف زدم از غم و دردم با تو
شهر انگار هوایی قدم های تو بود
عشق میخواست در این شهر بگردم با تو
ریخت از شاخه خشکیده پائیزی من
اخرین برگ ترک خورده زردم با تو
از کفم رفتی و تاریک شد ایینه من
اه ای دختر مهتاب چه کردم با تو
|+| راوی  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:1  توسط محسن   | 

آرزو
آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...
|+| راوی  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط محسن   | 

خدایا!!!

خدایا ما اگر بد کنیم ,تو را بنده های خوب بسیار است. تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟

|+| راوی  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:55  توسط محسن   | 

یاسوج
سلام دوستان امروز دقیقا یک ساله که تو شهر یاسوجم . شهر بسیار زیبایی از نظر طبیعت که دارای جنگلهای بلوط و آبشارهای زیادیه

یک ماهه دیگه برای همیشه از این شهر می روم

 

|+| راوی  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط محسن   | 

چند نکته حرف عشق
پنجره
شب که میشه برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که ماهشون رفیق منه.
عشق
خنده هاتو به همه بده ولی لبخندتو به یه نفر ُ عشقت را به همه بده ولی وجودتو به یه نفر . بذار همه عاشقت باشند ولی خودت عاشق یه نفر باش...
زمستان
تو سردترین روز وقتی سردم بود نتونستم جایی گرمتر از قلب تو پیدا کنم ُ فراموشم نکن چون بیرون خیلی سرده...
شب
شب چراغ دلت را روشن بگذار تا فرشته ها راه پاکی را گم نکنند . آخه شبهای بی فرشته سنگین می گذره مثل روزهای بی تو ...
آرزو
آرزویم این است : نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ُ نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ُ عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند  تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد .
 
|+| راوی  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:7  توسط محسن   | 

به من گفتی
من گفتی بمان ُ ماندم غزل گفتی خواندم ُ جدا از من مشو هرگز که من در غربت عشق تو جا ماندم
|+| راوی  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:15  توسط محسن   | 

روز تولدم
سلام دوستان امروز روز تولدمه همه امروز بهترین روزشونه ولی من ...

من هیچ علاقه ای به این دنیای فانی و زیباییهاش ندارم که روز تولدم برام مهم باشه دلم می خواد اصلا به این دنیا نمی آمدم

|+| راوی  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:47  توسط محسن   | 

ارسال رایگان اس ام اس
سایتی برای ارسال رایگان اس ام اس ارسال رایگان اس ام اس

|+| راوی  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:10  توسط محسن   | 

گوناگون!
پاییز
زرد است که لبریز حقایق شده است, تلخ است که با درد موافق شده است .شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
خوش بین و بدبین
انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفید هستند. خوشبین هواپیما را اختراع می کند و بدبین چتر نجات را
|+| راوی  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط محسن   | 

یار پریچهر

دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند                 نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند

عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش             كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند             هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند

طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق     ليك چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند

تو با خداي خود اندر از كار و دل خوش دار             كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري                         به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند

بسوخت .... و بويي به زلف يار نبرد

|+| راوی  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط محسن   | 

ای ستاره ها!!!

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك                   سر به دامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز اين جهان جاودان                         روزني به سوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي رود                       اي ستاره ها ، چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها                       پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟
|+| راوی  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:6  توسط محسن   | 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار                   سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما                      دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم ، تا كه در آن نقطه دور                 شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق                  زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم                      ز تو اي جلوه اميد محال

مي برم زنده به گورش سازم                     تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد ، مي رقصد اشك                  آه،بگذار كه بگريزم من

از تو اي چشمه جوشان گناه                     شايد آن به كه بپرهيزم من

به خدا غنچه شادي بودم                         دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم ، صد افسوس                     كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست                       مي روم خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار                     اي اميد عبث بي حاصل

|+| راوی  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:37  توسط محسن   | 

بدون تو!!!
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتاری سکوتی سرد و سنگینند! و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگینند! چراغ روشن شب بود برایم چشم های تو نمی دانم چه خواهد شد! پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی؟ که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم...!
|+| راوی  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:18  توسط محسن   | 

دوران شرباژی
یک معتاده میره دوره سربازی، همون صبح روز اول یارو سرگروهبانه شروع میکنه به دستور دادن نرمشهای بدنی و دویدن و … میبینه معتاده خیلی آرومه و هیچ کاری نمیکنه، خلاصه واسه اینکه هم حال اینو بگیره و هم به بقیه درسی بده ، به معتاده میگه باید 10 بار دور میدون بدویی، بعدشم بیای اینجا 50 تا شنا بری, بعدشم 50 تا بارفیکس بری بعدشم از اینجا تا میله پرچم سینه خیز بری
 یارو معتاده به سرگروهبانه میگه: جناب شروان، مگه دوره شرباژی , شش شال
|+| راوی  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:28  توسط محسن   | 

هنرمند
مرد هنرمند هنرپيشه را / عمر دو بايست در اين روزگار /
تا به يكى تجربه اندوختن / در دگرى، تجربه بردن به كار
|+| راوی  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:48  توسط محسن   | 

خدای لیلی
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی !
|+| راوی  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:42  توسط محسن   | 

 
> <